كوله كش


شروع دوباره

 

هر وقت از شکار برمی گشتم، اگر فرصتی می کرد تماس می گرفت و می خواست که از کوه و شکار برایش بگویم. بارها خواسته بود با من همراه باشد، اما گرفتاریهای زندگی و زن و بچه فرصت نمی داد. البته می گفت از شکار خوشش نمی آید اما دلش برای کوه لک زده است. و حالا بعد از مدتها با هم در کوهستان بودیم. وقتی که کوه را بالا می رفت، انگار یاد کوهپیمایی هایش در سالهای گذشته می افتاد. لحظه ای می ایستاد و دوردستها را نگاه می کرد و بعضی وقتها هم خاطره کوتاهی تعریف می کرد. شوق را می شد از چشم هایش خواند.

وقتی که برای استراحت توقف کردیم تفنگ را برداشت و تنها راه افتاد. فکر کردم هوس شکار کرده است. گفت نه، وقتی کوهها را نگاه می کنم لذت می برم و وقتی تفنگ را دستم می گیرم انگار دلم می خواهد راه بیافتم و به دل کوه بزنم و در این میان شکار کبک فقط یک بهانه است.

وقتی برمی گردیم مدام تکرار می کند: باز هم خواهم آمد.

شکارگاه


كوله كش