كوله كش


شکار از زبان سهراب سپهری

 

سهراب سپهري

...

خانه ما همسايه صحرا بود. تمام روياهايم به بيابان راه داشت. پدر و عموهايم شكارچي بودند. همراه آنها به شكار مي رفتم.
بزرگتر كه شدم، عموي كوچك تيراندازي را به من ياد داد. اولين پرنده اي كه زدم يك سبز قبا بود. هرگز شكار خشنودم نكرد. اما شكار بود كه مرا پيش از سپيده دم به صحرا مي كشيد. و هواي صبح را ميان فكرهايم مي نشاند. در شكار بود كه ارگانيسم طبيعت را بي پرده ديدم. به پوست درخت دست كشيدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوري براي تماشا داشتم.
اگر يك روز طلوع و غروب آفتاب را نمي ديدم گناهكار بودم. هواي تاريك و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشاي مجهول را به من آموخت.
...

زندگي من آرام مي گذشت. اتفاقي نمي افتاد. دگرگوني هاي من پنهاني بود. و دير آفتابي مي شد. با دوستان قديم - ياران دبيرستاني - به شكار مي رفتيم. آنقدر زود از خواب پا مي شديم كه سپيده دم را در آبادي هاي دور تجربه مي كرديم. ما فرزندان وسعت ها بوديم. سطوح بزرگ را مي ستوديم. در نفس فصل روان مي شديم.
شنزارها فروتني مي آموختند. جايي كه افق بود، نمي شد فروتن نبود. زير آفتاب سوزان مي رفتيم.
و حرمت خاك از كفش هاي ما جدايي نداشت.
...

مطلب کامل را اينجا بخوانيد.

 


كوله كش